تبليغاتX
دوباره نمی خوام چشای خیسمو کسی ببینه

دوباره نمی خوام چشای خیسمو کسی ببینه


خدا کنه هیچ وقت تنها نشی.خدا کنه هیچ وقت بی کس نشی.خدا كنه  هیچ وقت به کسی احتیاج پیدا

 نکنی،محتاج نشی.خدا کنه هیچ وقت به کسی دل نبندی. خدا کنه هیچ وقت  دیگه عاشق

 نشی.سخته.خیلی سخته اگه به کسی دل ببندی.اگر دوسش داشته باشی.اگر فکر کنی برات تکیه گاه

 تو هم برای اون،اگربرات خیلی مهم باشه،اگر احساس کنی خیلی  نه ولی یه کم براش مهمی ،صادق

 باشی،زلال باشی،رو راست باشی مثل آینه،نازک باشی مثل برگ .امااون....


جواب کدام گناه کدام خطا کدام اشتباه رو دادم.كاش ميفهميدم.كاش ميفهميد سوختم از سردي.پر شدم

 ازخالي.شكستم.گناه من چه بود؟؟؟؟به کدامین گناه نا کرده مجازات شدم؟به کدامین گناه ناکرده مورد

 قضاوت قرار گرفتم؟این چه دادگاهیست که محکوم حق دفاع ندارد؟ به کدامین گناه؟

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 15:42 توسط مهدی |


عشق دليل مي خواد؟

Does Love need a Reason...??
عشق دليل ميخواد؟

Some people never understand
بعضيها هيچوقت نميفهمند
 بار دختري حين صحبت با پسري كه عاشقش بود ،ازش پرسيد
Lady :
Why do you like me..? Why do you love me?
چرا دوستم داري؟واسه چي عاشقمي؟

Man :
I can t tell the reason.. but I really like you..
دليلشو نميدونم ....اماواقعا"‌دوست دارم

Lady :
You can t even tell me the reason.... how can you say you like
me? How can you say you love me?
تو هيچ دليلي نميتوني بگي پس چطور دوستم داري؟
چطور ميتوني بگي عاشقمي؟

Man :
I really don t know the reason, but I can prove that I love U.
من جدا"دليلشو نميدونم اما ميتونم بهت ثابت كنم

Lady :
Proof? No! I want you to tell me the reason. My friend s boyfriend can tell her why he loves her but not you!
ثابت كني؟من ميخوام دليلتو بگي . دوست پسر يكي از دوستام ميتونه علت عاشق بودنشو بگه اما تو ميگي نميدوني!!!!ه

Man :

Ok..ok!!! Erm... because you are beautiful,
باشه !!!ميگم ،چون خوشگلي
 
because your voice is sweet,
صدات گرم وخواستنيه

because you are caring,
هميشه بهم اهميت ميدي
 
because you are loving,
دوست داشتني هستي

because you are thoughtful,
باملاحظه هستي
 
because of your smile,
بخاطر لبخندت
 
because of your every movements.
بخاطر همه حركاتت

The lady felt very satisfied with the man s answer.
دختر ازجوابهاي اون خيلي راضي وقانع شد

Unfortunately, a few days later, the Lady met with an accident and went in comma.
متاسفانه چندروزبعد دختر تصادف وحشتناكي كرد و به كما رفت

The Guy then placed a letter by her side,
پسر نامه اي رو كنارش گذاشت با اين مضمون
anymore.
اگه عشق هميشه يه دليل ميخواد مثل همين الان، پس ديگه براي من دليلي واسه عاشق تو بودن وجودنداره

Does love need a reason?
عشق دليل ميخواد؟
 

NO! Therefore,
I still LOVE YOU...
نه!!!!معلومه كه نه!!!!پس من هنوز هم عاشقتم
 
"True love never dies for it is lust that fades away. Love bonds for a lifetime but lust just pushes away"
عشق واقعي هيچوقت نمي ميره،اين هوس است كه كمتروكمتر ميشه وازبين ميره 

Immature love says: 'I love you because I need you.' Mature love says 'I need you because I love you.'
 

عشق خام وناقص ميگه:"من دوست دارم چون بهت نياز دارم "ولي عشق كامل وپخته ميگه:"بهت نياز دارم چون دوست دارم"

'Fate Determines Who Comes Into Our Lives, But Heart Determines Who Stays...'
اين قسمت و سرنوشته كه تعيين ميكنه كي وارد زندگيمون بشه اما دلمونه که تصميم ميگيره كي بمون

 عشق و دوست داشتن

عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی،
دوست داشتن پیوندی خودآگاه واز روی بصیرت روشن و زلال.

عشق بیشتر از غریزه آب می خورد وهرچه از غریزه سر زند بی ارزش است،
دوست داشتن از روح طلوع می کند وتا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج میگیرد.

عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست،و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر میگذارد
دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی میکند.


عشق طوفانی ومتلاطم است،
دوست داشتن آرام و استوار و پروقار وسرشاراز نجابت.


عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی "فهمیدن و اندیشیدن "نیست،
دوست داشتن ،دراوج،از سر حد عقل فراتر میرودو فهمیدن و اندیشیدن را از زمین میکند
و باخود به قله ی بلند اشراق میبرد.

عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند،
دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد.

عشق یک فریب بزرگ و قوی است ، دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی،بی انتها و مطلق.

عشق در دریا غرق شدن است،
دوست داشتن در دریا شنا کردن.

عشق بینایی را میگیرد،
دوست داشتن بینایی میدهد.

عشق خشن است و شدید و ناپایدار،
دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار.

عشق همواره با شک آلوده است،
دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر.

ازعشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر میشویم،
از دوست داشتن هرچه بیشتر ،تشنه تر.

عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق میکشاند،
دوست داشتن جاذبه ای در دوست ، که دوست را به دوست می برد.

عشق تملک معشوق است،
دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست.

عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند،
دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد ومیخواهد که همه ی دلها آنچه را او از دوست در خود دارد ،داشته باشند.

در عشق رقیب منفور است،
در دوست داشتن است که:“هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند”
که حسد شاخصه ی عشق است
عشق معشوق را طعمه ی خویش میبیند
و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید
و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و معشوق نیز منفور میگردد

دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است
یک ابدیت بی مرز است ; که از جنس این عالم نیست.

+ نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387 9:21 توسط مهدی |


 روز مادر رو به همه مادر های دنیا به خصوص مادر خودم و... تبریک میگم

اول خدا بود خدا ی مهربان .خدا  مهر را به مادر داد بعد به پدر . مادر مهر را به فرزند آموخت، اما فرزند  خوب یاد نگرفت.  مادر از دنیا رفت ،فرزند قدر مادر را تازه فهمید ، بعد از مدتی فرزند مهر را آموخت            زیرا او دارای فرزند شد

 مادر  :میمش :مهر و محبت                الفش :آرامش و ایثار     دالش: دوستی                رایش: رحم و رفاقت

مادر در باران آمد .مادر با یک سبد نان آمد.مادر با دستی پینه خورده آمد.مادر با دلی پراز اضطراب آمد.مادر دلخور از دست فرزند آمد.مادر با قلبی مهربان آمد .

به فدای مادر

   یادت باشه اون شبای که قن داغی بودی و فسقلی گریه می کردیو شلوارتو خیس می کردی، بابات تو خواب ناز بود، اون مادرت بود که بیدار میموند تا آرومت کنه

 هیچ وقت فراموش نکن وقتی می یومدی خونه غذات آماده بود ولباسا تو می شست قربونت صدقت می رفت کاری که شاید اونای که متاهل هستن خانماشون الان  براشون اون که باید انجام ندن

 تو که رفتی توی فرنگ و فکر میکنی با توالت فرنگی رفتنت فرنگی شدی، یادت باشه، هنوز این دعای خیر مادر که بدرقته، پس فکر نکن فراموشت کرده، شده یه زنگ بزنی روز مادر تبریک بگی

 اگه فکر میکنی بزرگ شدی، صاحب زن و بچه شدی، می خوام بگم تو هنوز همون بچه مامانی هستی، واست مادرت، اگر چه سنت بالای چهله

 تو که فکر میکنی   پسر  بزرگی شدی، ادعا میکنی همه چیز حالیته و شبا دیر میای خونه،  تو هنوزهمون آقا کوچولی  ، چون نمی دونی  مادرت تا وقتی میای صد بار  از خواب بیدار میشه تا بچه اش نیاد خونه آروم نمیشه

 اگه فکر میکنی دختر بزرگی شدی میری با دوستات بیرون یا مسافرت ،بدون مادرت قلبش با تو ،تا سالم برگردی ،پس تو هنوزم همون خانوم کوچولوی هستی که، دستش تو دست مادرش داره تا تی  تا تی مکینه

 اون شبای که بیمار بودی حالت خوب نبود  مادرت از تو بیشتر زجر می کشید .مادرا حاظرن بمیرن بیماری و مرگ بچه شون نبینن  

 فراموش نکن اگر چه مادرت از دنیا رفته اما میشه بهش  بهترین هدیه  رو داد ،تو هر دین و مذهبی که هستی با دعا خوندن تو  یه خدای یکتا و مهربونی هست  که بهترین هدیه تو رو بهش میده

 هیچ وقت یادت نره  اگر چه مادرت  رو کنارت  به ظاهر نمی بینی یا فوت کرده مادرت دستت رو گرفته  فقط باید دست گرم  و مهربو نشو احساس کنی

 خدا وکیلی یه چیزی رو اعتراف میکنم  من که مسلمونم دوستاتو نمی دونم ولی تو کتاب مقدسم اومده که یکی مهرو لطف خدا رو نمیشه جبران کرد ویکی مهرو محبت پدر مادر ومن یکی این سخن خدا رو کاملا قبول دارم(البته همه حرفای خدارو قبول دارم) ولی  قربون خدا ،ماها به چه دردشون می خوریم این همه اذیتشون میکنیم، باهاشون بحث میکنیم ، قهر میکنیم ،و..... قدرشونو نمی دونیم ،آخر سر یه چیزی ازشون طلب داریم، واقعا چرا اینجوریه  آخر سر هم ازمون دست نمی کشن

 پس اگه قهری آشتی، اگه بد بودیم خوب بشیم ، اگه خوب بودیم خوب تر، تجدید رفتار کنیم،اگه متاهل هستیم به مادر شوهر و مادر زن سر بزنیم

 شاید بگی  این حرفا قدیمی شده ولی واقعیت داره می تونی امتحان کنی  و این سوال از کسی که دوسش داری بپرسی  اگه نامزد داریم یا زن نمی خواد شام بریم بیرون و ول خرجی کنیم میشه با یه شاخه گل و یه سبد محبت و اینک ثابت بشه دوستش داریم کافیه. واقعیت اینکه اگه معشوقه ما بیمار باشه  میدونید اون هدیه یا گل ما اون لحظه به دردش نمی خوره. اون روزهای که با ما بودهدر حین بیماری  اونا رو مرور می کنه ،

 و اینکه بازم اون روزا رو می خواد نه کادو وهدیه پس معشوقه حتی تو بیماری نیازی به مهر و محبت شما داره .همین یه دنیا ارزش داره که بدونه براش احترام قایل هستی و دوستش داری و اون این، توی قلبش میمونه، درست که هدیه تو جلو چشمش میمونی اما  چشم آدم با هدیه ها و چیزای دیگه پر میشه ،گذریه و فراموش میشه  ولی محبتت تو توی قلبش میمونه هیچ وقت فراموش نمیکنه و تو رو با دنیا عوض نمی کنه

  حرف زیاد بود وقت کم یه جوری هم باشه که  از حوصله دوستان خارج نباشه

 میلاد سرور مادران عالم حضرت فاطمه زهرا (س) بر تمامی مادران و زنان شایسته ولایق،ودوستان عزیز مبارک باد

  از همه کسانی که این متنو خوندن ممنونم  و اگر با زبان محاوره و خارج از ادب چیزی گفتم عذر می خوام.

+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387 9:40 توسط مهدی |


آخرین نامه

شش ماه تمام است که در کوچه و پس کوچه ها ویلانم

این نامه انعکاس واپسین طپش قلب محنت بار یکی از هزاران زن بیگناه است که اجتماع ، در ظلمت شب احتیاج ، کلمه شرافت را از قاموس زندگیش ربوده است .

این نامه آخرین نامه یک فاحشه است

کاش نامه رسان هرگز این نامه را به مادر این زن تیره بخت نمی رساند....

مادر جان ! این آخرین نامه ایست که از یکوجبی گور زندگی واژگون بخت خود  برای تو می نویسم ..

فاصله من فاصله پیکر درهم شکسته من با گور بی نام و نشانی که در انتظار من است یکوجب بیش نیست ..

این نامه ، هذیان سرسام آور رویای وحشتناکی است که در قاموس خانواده های بدبخت نام مستعارش زندگیست ..

مادر جان ! شاید آخرین کلمه ی این نامه ، به منزله نقطه ی سیاهی باشد بر آخرین جمله داستان غم انگیز زندگی از یاد رفته دخترت.......

خدا میداند که در واپسین لحظات عمرچقدر دلم می خواست پیش تو باشم...و پس از سه سال جان کندن تدریجی ، هم آغوش با سوداگران ور شکست شهوت در بستر خون آلود هوسهای مست و تک نفسهای ننگ و بد نامی وفراموشی جام زهر آلودم را در آغوش پر محنت تو با دست تو به مرگ می سپردم ...

افسوس که تو اینجا نیستی ... نه تنها تو ، هیچ کس اینجا نیست... جز این پیکر در هم شکسته ام و پیر مردی رنجور ، که با در یافت بیست ریالی ( بیست ریالی که کار مزد آخرین هم آغوشی من است ) نامه ای را که اکنون میخوانی بجای من ، برای تو بنویسد ...

مادر جان می دانم که با خواندن این نامه ، بخاطر بخت سیاهی که دخترت داشت تا حد جنون خواهی گریست ...

گریه کن مادر ! ....بگذار اشکهای تو سیل بنیان کن بنای شرافت کاذبی باشد که در این دنیای دون ، منهای پول پشتوانه زندگی هیچ تیره بختی نیست ....

دختر تو مادر ، دارد همین حالا ، پای دیواری سینه شکسته در کمال ناکامی و بد نامی    می میرد .... ای کاش دختر در به در تو که من بدبخت باشم ، می توانست با مرگ خود انتقام شیر حلالت را از زندگی حرامی که داشت بگیرد ...

مادر جان ! خواهش میکنم اجازه بدهی قبل از مرگ هر چه درد بیدرمان در پهنه این دل ماتمزده ام دارم ، به صورت قطره های سرگردان مشتی سرشک دیده گم کرده ، به دامان محبت بار تو بسپارم ....

میدانم هرگز باور نمی کردی اینچنین نامه ای به دست تو برسد ؛ تو بر حسب نامه های گذشته من  ، دخترت را زنی نجیب می دانستی که شرافتمندانه ، دور از خانه و کاشانه ، نان مادر ستمدیده و خواهر یتیمش را به دست می آورد ... چگونه بگویم مادر ؟!.... که ازبخت من بدخت ، در عصری به دنیا آمده ام که " شرافت " به طوررقت انگیزی بازارش کساد است

می دانی یعنی چه ؟ مادر همه هر چه تا کنون بتو نوشته ام دروغ محض بوده است .... دروغ محض .... اما اجتناب ناپذیر

خدا می داند که هیچ دلم نمی خواست دل شکسته ات را ،  بار دیگر بشکنم ... همه ی آن نامه را ده روز دیگر که مصادف با بیست و چهارمین سال تولد من  که در حقیقت بیست و چهارمین سال تولد یک بد بختی بیزوال است ، بسوزان .... و خاکستر سردشان را لابلای بستر پاره پاره من که مات و دست نخورده و بی صاحب در کنج کلبه ی فقیرمان افتاده است ، دفن کن ... بگذار خاکستر آن نامه ها لاشه افتخار من باشد .... افتخار اینکه حد اقل آنقدر تو را عزیز می داشتم که تا وا پسین لحظات مرگ نگذاشتم حتی در تصویر بیچارگی من ، شریک باشی ....

مادر جان ! در تمام این مدت سه سالی که مرا با این قبرستان بی سرپوش آرزوها و آمال انسانی ، این آخرین ایستگاه امید بیکاران خانه به دوش شهرستانی ، این تهران خراب شده ، روانه کردی ، بر حسب راه نکبت باری که این اجتماع هرزه پیش پای زندگی غریب من گذاشت من یکی از بی پناه ترین و بیگناه ترین گناهکاران روزگار بوده ام

افسوس !... هزار افسوس که ضربان نامرتب فرصت نمی دهد ، تا آنجا که می خواستم جزئیات گذشته و اندوهبارم را برایت شرح دهم ...

همانقدر باید بگویم که زندگی بسرنوشتی اینقدر دردناک ، دچارم کرد ، سه سال تمام ، شب و روز کار من پاسخ دادن به تمنای هرزه مشتی نامرد بود که در ازای پولی ناچیز ، همه مستی ها ، پستی ها ، و رذالتهای خود را وحشیانه در لذت زاییده از پیکر خسته و تب آلود من ، خلا صه کردند

آه ، خداوندا ! چه سرنوشت وحشتناکی !

در عرض این سه سال ، سر تا سر آرزوهای من ، اشکها و اشکهای پنهانی من ، بازیچه ی خنده ها ، محبتها و پایکوبی های ساختگی بود ....

در عرض این مدت هرگز فرصت اینکه چند دقیقه از ته دل به خاطرسیه روزی خودم اشک بریزم نداشتم ....

تنها یکبار ، تقریبا شش ماه پیش بود که در کشمکش یک درد جانکاه صمیمانه  خندیدم ... اما  ، بخدا ، مادر ، اگر بدانی این خنده تصادفی را چقدر وحشیانه در لرزش لبانم شکستند ... آخ اگر بدانی ....

آری ، مادر جان شش ماه پیش در همان خانه ای که آشیانه حراج تدریجی ناموس محتاج من بود ، صاحب فرزندی شدم ...

از چه پدری ؟ از چند پدر؟ اینها را هیچ نمی دانم ... اما آنچه مسلم بود ، خدا برای نخستین بار بزرگترین نعمتها را نعمت مادر بودن را به من ارزانی کرد ...

شبی که دخترم به دنیا آمد تا صبح از خوشحالی خوابم نبرد .... برای چند ساعت همه دردها ، در به دریها ، گرفتاریها را فراموش کرده بودم ....

احساس می کردم زنی نجیبم و در خانه ای محقر و آبرومند برای شوهر مهربانم طفلی زیبا به دنیا آورده ام ... وفردا صبح پدرش از دیدن او ....

آخ مادر چه می گویم ؟! چه می خواهم بگویم ؟!

آه ، ای آرزوهای خام ... ای آرزوهای ناکام !

مادر جان اگر بدانی فردای آنشب چه بر سرم آوردند ؟!

رییس آن خانه نفرین شده بچه ام را از دستم گرفت ... به زور گرفت....قدرت اینکه از جا تکان بخورم نداشتم .... هر چه فریاد کردم  ماما ! ماما ! فریادم در دل سنگش موثر واقع نشد

آخ مادر ...ببین سرنوشت کار انسان را به کجا میکشاند ... که در خانه ای چنین رسوا ، به زنی که رییس خانه است ، باید " ماما " گفت ... آخ بیچاره مادرم ....

 باری بچه ام را از آغوشم بیرون کشیدند... بردند ...هنگامی که برای آخرین بار نگاهم به قیافه معصوم طفل بیگناه افتاد ، مثل اینکه با یک نگاه سرگردان ازمن پرسید : چرا ؟؟؟

دختر م را بردن و بر حسب قوانین حاکم بر اینچنین خانه ها او را در خلوت محض به خاک سپردند .

چه می دانم شاید این حکمت خدا بود ... شاید خدا فکر کرده بود که مردنش بهتراز ماندنش است ، دنیایی که سرنوشت دختر زن نجییبی چون تو را به اینجا می کشاند چه سر نوشتی میتوانست نصیب دختر یک فا حشه بدبخت کند ؟!

پس از دخترم مرا هم از خانه بیرون کردند ... از کارافتاه بودم ؛ درد فقدان بچه کمر هستی مرا شکسته بود .

مادر جان ... تصادفی نیست که شش ماه است نزد تو خجلم و نتوانسته ام مقرری  ماهانه برایت بفرستم .

به خدا مادر ، در عرض این شش ماه در آمدم حتی آنقدر نبوده که یک شب با شکم سیر بخواب روم ....

چه خواب ؟ چه شکم ؟ چه بد بختی؟ شش ماه تمام است که در کوچه و پس کوچه ها ویلانم ...در عرض این شش ماه به صد جور مرض استخوانسوز گفتار شدم ...

دیگر نمی توانم حرف بزنم ، بغض دارد خفه ام میکند ، بغض نیست ، مرگ است ! مرگ در کار تحویل گرفتن پس مانده ی جان من است !

خدا حافظ مادر

شیرت را حلال کن ، به خواهر کوچکم هرگز نگو که خواهر نگون بختش چطور زندگی کرد  ، و چه طور مرد ؛ نه - مادر جان نگو .

                        خدانگهدارتان

                                                                                               پایان  نامردی                                                        

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 10:3 توسط مهدی |


شبی مست رفتم اندر ویرانه ای


ناگهان چشمم بیافتاد اندرون خانه ای

 نرم نرمک پیش رفتم

 

در کنار پنجره تا که دیدم صحنه ی دیوانه ای


پیرمردی کور و فلج درگوشه ای


مادری مات و پریشان همچنان پروانه ای


پسرک از سوز سرما میزند دندان به هم

دختری مشغول عیش و نوش با بیگانه ای


پس از ان سوگند خوردم مست نروم بر در خانه ای


تا که بینم دختری عفت فروشد بهر نان خانه ای

بهر نان

 

دعاي باران
 خشكسالي امان مردم را بريده بود، چنانكه ديگر هيچ كاري را نمي توانستند انجام دهند.
بزرگان شهر در جمعي كه داشتند به اين نتيجه رسيدند كه مردم شهر را جمع كنند و همگي دعاي باران بخوانند، واز خدا بخواهند كه با بارش باران آنها را از خشكسالي نجات دهد.
همه مردم در ميدان شهر جمع شدند و منتظر روحاني شهر بودند تا بيايد و دعاي باران را شروع كنند، بالاخره روحاني آمد و رو به مردم كرد و گفت : تا به امروز نمي دانستم چرا ما از گرفتاري و خشكسالي نجات نمي يابيم ولي امروز با ديدن شما متوجه شدم ، چرا كه همه ما اينجا جمع شده ايم تا از كائنات بخواهيم بر ما باران نازل كند، ولي در جمع شما فقط همين دختر بچه اي كه اين جلو نشسته با چتر آمده واين يعني فقط يكي از ما به دعايي كه مي كنيم ايمان داريم .
 پس بيايد به هر آنچه كه مي خواهيم و انجام مي دهيم ايمان داشته باشيم.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 9:53 توسط مهدی |


امشب اولین شبیه که من از خونه زدم بیرون نمیدونم چرا...؟

ولی خیلی خستم خیلی خیلی دلم گرفته

از ساعت ۲ تا ۳۰-۳ تو نت نشستم و دارم

با کسی که .....................و

واسه دلم مینویسم خیلی دلم گرفته خیلی

اینقدر که از همه چیز بیزارم حتی دوست ندارم

 دیگه  برگردم خونه ای خدا چرا امشب تمام نمیشه

چرا صبح نمیشه اون میخواد منو دل داری بده و لی من دیگه خیلی خستم اینقدر که دلم گرفته میخوام از بغض بترکم ولی بهش قول دادم

نمی تونم زیر قولم بزنم واسه همین دلم رو خوش میکنم به اومدنش

اون به من گفته میام من منتظرش میمونم اونقد میشینم تا بیاد ولی

اون میاد اون میاد این زمزمه من بود تو این خلوتم

دوست گلم ،نازنينم ،گوشِت رو بيار يه کمی حرف دارم باهات

به هيچ کس اعتماد نکن

به هيچ کس راز دل نگو

به هيچ کس نگو که دل بسته ام به تو

به هيچ کس نگو که عاشقش شدی

نه، نه، نگو

نه، نه، به هيچ کس اعتماد نکن

به هيچ کس نگو که يک شبی کنار پنجره گريه کردی به خاطرش

به هيچ کس نگو که از ديدنش سرعت قلبت از ثانيه جلو می زند

به هيچ کس نگو که روزها گذشت و پير شدی در انتظار ديدنش

به هيچ کس نگو به هر دری زدی برای باز دوباره ديدنش

به هيچ کس حتی کسی که چتر شد زير باران برای تو

به هيچ کس حتی کسی که گفت عاشقت شده است

به هيچ کس حتی کسی که نيمه شب برای تو شعر گفته است

به هيچ کس حتی کسی که گفت از بی اعتناييت دلم شکسته است

شک نکن او روزی با تمام عشق رها می کند تو را

نه کسی به احساس پاک تو که مثل يک گل شکفته است توجهی نمی کند

آری گل تازه شگفته ات به دست عابران چيده می شود

يا که زير پايشان مثل يک علف لهيده می شود

ديدی که گفتم به هيچ کس اعتماد نکن

پس اگر اعتماد کردی و عاشقش شدی و قلب تو شکست گلايه ای نکن

اگر میدانستی اگر میدانستی که چقدر تو را دوست دارم

هیچ گاه مرا اینجا تنها نمی گذاشتی

تنهایی یعنی سیاهی

پائیز را فراموش کن

هیچ کس با من در این دنیا نبود

هیچ کس مانند من تنها نبود

هیچ کس دردی ز دردم بر نداشت

بلکه دردی نیز بر دردم گذاشت

هیچ کس درد مرا باورنکرد

خطی از شعر مرا از بر نکرد

هیچ کس معنای آزادی نگفت

در وجودم رد پایش را نجست

هیچ کس آن یار دلخواهم نشد

هیچ کس نم سازو همراهم نشد

هیچ کس جز من چنین مجنون نبود

در کلاس عاشقی دلخون نبود

هیچ کس دردی نکرد از من دوا

جز خدای من ، خدای من ، خدا

وای حالا صبح شد من هنوزم تنهام بازم باید یک روز تنها رو سر کنم

الان ساعت ۱۵-۵ صبح یعنی اون الان چی کار میکنه

ولی خیلی دوست دارم هر جا که هست و در هر حالی که هست همیشه به یادم باشه

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 5:21 توسط مهدی |




_________________

 

من چهارشنبه تولدم من از کسی نمی خوام

 که به من تولدم رو بهم تبریک  بگه ولی از اینکه

 یک سال دیگه میتونم برای کسانی که همیشه به

 من لطف دارن و میان به کلبه من سری میزنن تشکر کنم .

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 17:56 توسط مهدی |


 

 

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386 9:6 توسط مهدی |


به کعبه گفتم تو از خاکی منم از خاک چرا باید به دور تو بگردم ؟؟؟

ندا امد تو با پا امدی باید بگردی برو با دل بیا تا من بگردم

***************************************************** 

     

در آغاز منزلم پيش خدا بود
خدا عشق بود و من رسول عشق
خدا خالق عشق بود و من عاشق عشق
از وقتي عشق را در دل ها نهاديم خودم نيز عاشق شده ام
از تب عشق بيمار شده ام و مرا حال پرواز نيست
و از غصه خوردن سنگين شده ام كه تاب پرواز نيست
اي نازنين نمي دانم چرا از عشق من در تو خبري نيست
من ويران شده ام و از عشق ، در تو اثري نيست
اگر روزي برم پيش خدا ، شكايت مي كنم
كه اين راز عشاق چه رازيست اي خدا
آن كس را كه دوستش داريم ، دوست ندارد ما را
و آن كس را كه دوستش نداريم ، مي ميرد براي ما

  

 

خدایا ...!!!                

 

 می خواهم ... توان آن را داشته باشم که ادامه دهم اگر

 

زمانه بر وفق مراد نگشت  . از نو آغاز کنم ، زیبایی را

 

ببینم هنگامی که دیگران ناتوان از دیدن آنند .

 

می خواهم... امید رویایی نو داشته باشم و شکیبا تا

رویاهایم همچنان ادامه یابد...

 

 و خردمند آنگونه که به آینده چشم داشته باشم...

  

 

از پنجره به آسمون نگاه مي كردم
اميدوار بودم لااقل يه پرنده را در آسمون ببينم
و بعد از ساعت ها انتظار ديدم
در حاليكه لبخند رضايت بر چهره ام بود ترا ديدم
كه به لبخند من لبخند مي زدي
اينطور شد كه من پرنده ي خوشبختيم را پيدا كردم
از اون به بعد نگاهم به زمين بود و به تو
سال ها پشت پنجره انتظارت را مي كشيدم كه بيايي
و هميشه به موقع مي اومدي و زياد منتظرم نمي ذاشتي
من شما را باور كرده بودم ، تو حرفات از عشق جاويدان مي گفتي
بي ريا صحبت مي كردي. دوستت داشتم ، دوستم داشتي
من غافل شده بودم يا اينكه نمي خواستم بهش فكر كنم
كه پرندگان مهاجر فصل كوچ دارند
همانطور كه مي آيند همانطور هم مي روند
و وقتي آنروز رسيد ، شما كه هماي سعادت من بودي
خيلي زود رفتي و لبخند منو هم با خودت بردي
از آن روز چشمانم باز به آسمون است خيلي بيشتر از گذشته
خدايا لبخند رفته ي منو به من برگردون

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386 10:43 توسط مهدی |


 

  الهی! هر که را عقل دادی چه ندادی ، و هر که را عقل ندادی چه دادی ؟

   آه ای خدای بزرگ و مهربون       نويسـم رازهـايـي كه نهـان است

     چه حاجت ؟ غم ز چشمانم       عيان استقـلم مي گريد از اين

         حـال زارمنه من حـال دلـم را مي نـگارمكه اين تنـهايي و 

               سنگيـني درددل من را شكست و پر ز خون كرد

                و هر روزي هـزاران بار تا شـامدلم مي ميـرد و

                    مي گيرد آرام دل خونيـن خود در دسـت

                        گيرم و شب ها را به سوگش مي  

                             نشينم برايـش نغـمه هايي

                                 مي سرايم به پايـش

                                    عقده ها را مي

                                          گشايم

                                        دگر با من

                                    كسي درد آشنا

                              نيست دگر در قلب ها گويي

                      خدا نيست شكسته در گلويـم حجم فرياد

                زمانه نـاله هايـم برده از يادزمـانه تا به كي با من

      چنـيني؟مگر سـخت است لبخنـدم ببيني؟به زندان جفـايت من

    اسيـرم تو مي داني از اين پيمانه سيـرم سپـردم دل به آیيـن محبـت

       چه دانستم شود دل غرق محنت؟دلا آتـش همـانا حاصـلت بود